محمد حسن سمسار

27

جغرافياى تاريخى سيراف ( فارسى )

طغيان‌آميز كاوس موهبت الهى ( فر ) و نيرو را از كف داد « 43 » . » داستان كيكاوس در شاهنامه چنين آمده است . چنان بد كه ابليس روزى پگاه * يكى انجمن كرد پنهان ز شاه بديوان چنين گفت كامروز كار * برنج و بسختيست با شهريار يكى ديو بايد كنون چرب‌دست * كه داند همه رسم و راه نشست شود جان كاوس بىره كند * بديوان برآين رنج كوته كند بگرداندش سر ز يزدان پاك * فشاند برآن فر زيباش خاك شنيدند و بر دل گرفتند ياد * كس از بيم كاوس پاسخ نداد يكى ديو دژخيم بر پاى خاست * چنين گفت كين نغز كارى مراست بگردانمش سر ز دين خداى * كس اين راز جز من نيارد بجاى غلامى بياراست از خويشتن * سخن‌گوى و شايسته انجمن همى بود تا نامور شهريار * ز پهلو برون رفت بهر شكار بيامد به پيشش زمين بوس داد * يكى دسته گل بكاوس داد چنين گفت كين فر زيباى تو * همى چرخ گردان سزد جاى تو يكى كار ماندست تا در جهان * نشان تو هرگز نگردد نهان چه دارد همى آفتاب از تور از * كچون گردد اندر نشيب و فراز چگونست ماه و شب و روز چيست ؟ * برين گردش چرخ سالار كيست ؟ بكام تو شد روى گيتى همه * شبانى و گردن فرازى رمه گرفتى زمين و آنچه بد كام تو * شود آسمان نيز در دام تو دل شاه از آن ديو بىراه شد * روانش ز انديشه كوتاه شد گمانش چنان بد كه گردان سپهر * بگيتى مرا در نمو دست چهر ندانست كين چرخرا پايه نيست * ستاره فراوان و ايزد يكيست همه زير فرمانش بيچاره‌اند * كه با شورش و جنگ و پتياره‌اند جهان آفرين بىنيازست ازين * ز بهر تو بايد سپهر و زمين

--> ( 43 ) - كيانيان - ص 161 .